تبليغاتX
مترسک خیس از باران

مترسک خیس از باران

 

تو مهربانتر از آنی که فکر می کردم
درست مثل همانی که فکر می کردم

شبیه ... ساده بگویم کسی شبیهت نیست
هنوز هم تو چنانی که فکر می کردم

تو جان شعر منی و جهان چشمانم
مباد بی تو جهانی که فکر می کردم

تمام دلخوشی لحظه های من از توست
تو آن آن زمانی که فکر می کردم

درست مثل همانی که در پی ات بودم
درست مثل همانی که فکر می کردم


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 9:7 نويسنده مترسک |
چقدر سخته واسه کسی بنویسی ولی حتی نیاد سر

 بزنه و بخونه!!!!!!

ای خدا...

سخت تر از اون اینه که هیچ ارزشی نداشته باشی

 واسه اون!!!!!


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 22:51 نويسنده مترسک
 

  

من اگه هنوز میخونم واسه خاطر دل توست..

شعرمن صدای غم نیست هم صدای حسرت توست..

عزیزم اگه خزونم واست از بهار میخونم..

تو رو تنها نمیذارم گرچه تنها جا میمونم..

اگه تو شبای سردت با خودت تنها میشینی..

من برات میخونم از عشق تا که فردا روببینی..

اگه هم صدای اشکی واسه آرزوی بر باد..

من برات میخونم ای گل نوبهارو نبر از یاد..

"همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم..

گرچه عمریه تو این دشت یه خزون بی بهارم..."

 

 

 

خــانــه بــاشـد طلــبـت ! ..

شـــانــه ی دوست کـجــاسـت؟؟!

 

 

 

کاش کسی مرا درون یک بطری خالی می گذاشت

و به دریا پرتابم میکرد...

پ.ن:کاش واقعا این اتفاق می افتاد...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 1:12 نويسنده مترسک |

 

عجیب هست که در این اوضاعِ بگیر بگیر...

 

تو هیچ سراغی از من نمیگیری!!!!!

 

 

 

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری...

 

 

 

 

 اين روزهــا فـقــط يكـ معـجــزه ميـتواند...



از ايـن جـهنـم رهــايم كند..



خــوب ميدانی كه به معـجـزه ات ايــمان دارم...



پـس زود بــاش!



يـد بيـضا و شـق القـمر نميـخواهم....



فـقــط كـمی نـگاهــم كن...

 

+دلم واست تنگ شدهتوکه کلا منو یادت رفته عزیزم!!

+کاش زودتر برگردی دیگه تحمل ندارممممممممممممممممممممممم!!!!

 


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 22:54 نويسنده مترسک
 

گفتى: غزل بگو! چه بگویم مجال كو 
                          شیرین من، براى غزل شور و حال كو؟

پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
                          گیرم هواى پرزدنم هست، بال كو؟


گیرم به فال نیك بگیرم بهار را
                          چشم و دلى براى تماشا و فال كو؟


تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
                          آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو؟

رفتیم و پرسش دل ما بى جواب ماند
                         حال سؤال و حوصله قیل و قال كو؟!

 

+چقدر سخته دوهفته عزیزترینت ازت دور باشه

+چقدر سخته نتونی ببینیش

+ولی مهم اینه که میدونم اونم مثل من بیادمه

 

 

چه فرقی میکند

کجای دریای چشمانت گم شده باشم؟!

من به زودی

ساحل آرام قلبت را خواهم یافت!!!

 

+ تاريخ سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 1:22 نويسنده مترسک |

در تمام لحظه هایم تکرار میشوی.... 

 

اما؛  تکراری نمیشوی...

 

 

 

بعد از باران نگاهم...

آفتابی شو ...

رنگین کمانِ بودنــت را...

دوســت دارم!!!

 

 +دوست دارم عزیزم..

+همیشه و هرلحظه تو یادتم

 

+ تاريخ چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 7:3 نويسنده مترسک

خداوندا!

پناهش باش


یارش باش...


جهان تاریکی محض است...


میترسم! کنارش باش ..

+خدایا خودت هواشو داشته باش..

+دوست دارم عزیزترینم

+ تاريخ سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 1:22 نويسنده مترسک |
اگه دوست داشتی ادامه ی مطلب رو بخون..

رمزش شماره گوشیته.(به جز صفر اولش)


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 16:30 نويسنده مترسک
 

 

 

جاودان باد سایه ی عزیزی که ..

شادی را علت است نه شریک

                                   و غم را شریک است نه دلیل..

 

+بازم ممنون بخاطر امروز...

+کلی خوش گذشت..فقط زمانش فوق العاده کم بود

+و یعنی حس غرور...حس افتخار کردن!!

 

+ تاريخ چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 18:41 نويسنده مترسک
هنوز میشود "زیستن" را

صرف کرد

در یک مشت خاک باران خورده

و قطره های سرد شبنم

روی صورت گل رز

هنوز میتوان جاری شد

مثل آب

و راهی گشود

از میان تخته سنگ ها

به سوی دریا!

+دیدی بالاخره پیداش کردم...!!!!!!!!

+چقدر خوش گذشت...

+تمام قشنگیش به این بود که با صدای تو خونده شد...

 

+ تاريخ سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 20:27 نويسنده مترسک |
 

گاهی اوقات فقط آرزوی مرگ

دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ تاريخ دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 6:25 نويسنده مترسک
پشت آن پنجره ی رو به افق ،

پشت دروازه ی تردید و خیال

لا به لای تن عریانی بید

من در اندیشه ی آنم که تو را ،

وقت دلتنگی خود دارم و بس...

 

+خدایا بازم ازت ممنونم بخاطر امروز...

+دیگه اون امانتی رو نمیخوام.باشه دست خودت!! اینجوری خیالم راحت تره...

+همراه روزای بارونی من دوست دارم...

+.....

+ تاريخ یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 23:15 نويسنده مترسک
قلب.قلب های زیبا.رویایی


بگذار مرز تنهایی را رد کنم ... 

ببین...گذرنامه ام فقط مهر لبهایت را کم دارد....

 

 



اندکی تاب بیار،

تا تو را رسم کنم!

تا تو را نه ...

بودن پیش تو را وصف کنم ...



 

 


در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست !
مثل آرامش بعد از یک غم..
مثل پیدا شدن یک لبخند..
مثل بوی نم بعد از باران..
در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست !
مــن به آن محتاجم ...


+بخدا دیگه خسته شدم...

دارم دیونه میشم....فقط یکم از وجودتو بهم بده...فقط یکم..

همونم راضیم میکنه

+ تاريخ چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 19:19 نويسنده مترسک |
 

کلاغ چشم هایت

شد قصه ی ناتمام بی خبری ام..

فنجان چای

از سردی نیامدنت

یخ کرد..

و انتظار حتی

از صبر کردن لبریز شد

و فرو ریخت..!!!

 

 

 

 

از بس باریده روی گونه هایم..

جویباری ساخته

روی لبی که باید

باز باشد به خنده

نه به اشک..!!!!

 

 

 

وقتی کشتزار را درو کردند..

هیچ کس دلتنگی مترسک را باو ر نکرد...!!

 

 

 

دلم ضعف میرود

آنقدر که..

گرسنه نگاهش هستم...

و..

لبانم خشکید

 از بس که

نگفت:

"دوستت دارم..."

 

+ تاريخ یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 20:13 نويسنده مترسک |


 

http://night-gallery.ir/images/gallery/Exis-aziba-93308.jpg



دنیا را با بستن یک چشم با دست،

نادیده میگیرم!

تو را هرگز...

تو از دنیا جدایییییییییییییییییییییییییییییییییی.....!!!






مثل این است که..

شاهرگ احساسم را زده باشند!!

بند نمی آید دوست داشتنت....!!!




تو از موسی پیامبر تری..

به جای اشاره نگاه کردی...

به جای دریا دل من شکافته شد.....!!!

 

 

فرقی نمیکند

بگویم و بدانی..

یا..

نگویم و بدانی...

فاصله دورت نمیکند..!!!!

در خوب ترین جای جهان جا داری..

جایی که دست هیچکس به تو نمی رسد..!!!

دلم.....!!!!!!!!


پی نوشت: خیس اشکم برایم کمی چتر تجویز کن...

پی نوشت: اشکهایم که سرازیر میشوند.... دیری نمیپاید که قندیل میبندند...

عجب سرد است هوای نبودنت...

+ تاريخ دوشنبه 26 دی1390ساعت 15:16 نويسنده مترسک |


دلم، دریا به دریا، از تماشای تو میمیرد

دلم دریاست اما از تماشای تو میمیرد


جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب

جهان رنگ تماشا از تماشای تومیگیرد


نسیم از گیسوانت رد شد و باران تورا بوسید..

طبیعت سهم خود را از تماشای تو میگیرد


مگو سیاره ها بیهوده بر گرد تو میگردند

که این تکرار معنا از تماشای تو میگیرد...!!


دیروز خیلی خوش گذشت عزیزم...!!



از لبانت طعم سیب را خط نزن... من هنوز آدمم!!!!


+ تاريخ سه شنبه 8 آذر1390ساعت 16:10 نويسنده مترسک |

...اما

اعجاز ما همین است :

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن حیاط کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

-  یعنی همین کتاب اشارات را –

باهم یکی دو لحظه بخوانیم!!

ما بی صدا مطالعه میکردیم

اما کتاب را که ورق میزدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی...

ناگاه

انگشت های"هیس"

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغای چشم های من و تو

سکوت را در آن حیاط رعایت نکرده بود...!!!

 

شرح حال من و توست...

مگه نه ؟!؟!؟!

+ تاريخ جمعه 27 آبان1390ساعت 15:39 نويسنده مترسک |

 

چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟!

کسی که دل به تو جانانه بست یعنی چه؟!

برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه....

نخورده ، تجربه کردم که مست یعنی چه!!

نگذشتم که خاطرت باشد....

کسی که پای دلش مانده است یعنی چه!!

 

 

 

تا شب نشده

خورشید را لای موهایت میگذارم...

و عاشق میشوم

فردا...

برای گفتن دوستت دارم

دیر است!!!!

 

 

+ تاريخ جمعه 13 آبان1390ساعت 23:45 نويسنده مترسک |
 

 

با هزاران زبان رنگارنگ...همراه با زمزمه های دلتنگی...

با تو میگویم :

باور کن...

با تو بودن یعنی  پرواز تا اوج...!!!!!

  

 

از توحرف میزنم...همه ی فعل هایم ماضی اند..حتی ماضی خیلی خیلی بعید...

کمی نزدیک تر بنشین... دلم برایت مثل حال ساده تنگ شده است....!!!!!

 

  تمام سپاس از آن کسی که نیازی به من نداشت ولی با تمام وجودش گفت  دوست دارم...

                                       

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 8:5 نويسنده مترسک |

 

 

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو..

احساس میکنم که کمی پیرتر شدم

احساس میکنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هرچه خواست دلت بگو

دل میدهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت نرم تر شود

بی فایده است این همه دوری فدای تو!!

دریای من!! به ابر سپردم بیاورد

یک آسمان بهانه ی باران برای تو

ناقابل است بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو...

 

                     برای دیدنت روزشماری میکنم وجووووووووووودم...
+ تاريخ دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 15:46 نويسنده مترسک |
وقتی درست مقابل چشمانم هستی!!!

وقتی در نفس هایم عطرت را حس میکنم!!!

و وقتی وجودم سرشار از توست...

چه فرقی میکند صدایت که میکنم،

نگاهم به آسمان باشد یا زمین؟!


+ تاريخ جمعه 18 شهریور1390ساعت 1:54 نويسنده مترسک |
درست در همین لحظه که عاشقانه با هم حرف میزنیم..

به آنهایی فکر میکنم که آرزویشان است فقط برای یک لحظه...

با تو چشم در چشم شوند....!!!!!!!!



لبخند بزن عزیز دلم

همه چیز درست میشود..

باور کن هر قطره اشکت

همچون آبشار

بر سرم فرو می ریزد!!!!

اشک هایی که اون روز ریختی رو هیچوقت یادم نمیره...

دیوونم کرد...




+ تاريخ چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 0:33 نويسنده مترسک |

مزرعه ی زرد گندم زار...

مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد...

فردایش...

مترسک خود را کشته بود!!!

او تازه کلاغ ها را فهمیده بود......!!!

+ تاريخ چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 0:17 نويسنده مترسک |

 

عیدت مبارک

 

 

این وبلاگ رو تقدیم میکنم

 

 به مریم عزیزممممممممممممم....

 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است...

 

 

دوری فقط تعبیری ست که فاصله ها از ما دارند..!!!

 

اما...


بی خبرند از نزدیکی دلهایمان....!!!!

+ تاريخ چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 0:56 نويسنده مترسک |

زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود...

توی یک صحرای دور یه برج پیروکهنه بود...

یه روزی زیر هجوم وحشی بارون وباد...

غذا خورد کبوتری تا برج کهنه  پرگشود...

برج تنها سرپناه خستگیش شد...

مهربونیش مرهم شکستگیش شد...

اما این حادثه ی برج و کبوتر...

قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد...

اون قصمونو تو میدونی تو میدونستی...

باد و بارون که تموم شد...

اون پرنده پرکشید...

التماسو اشتیاقو ته چشم برج ندید...

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود...

بعد اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید.........!!!!

"داره بارون میاد....!!"

+ تاريخ دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 1:54 نويسنده مترسک |

این باران ،دل پری آسمان است

میگیرد ومیگیرد و میگیرد...

ویکدفعه میترکد!

میخواهد ببارد، اما نمیبارد

میغرد و فریاد میکند، اما نمیبارد

مثل مصیبت زده ها که ضجه میزنند ، اما اشک نمیزیزند

میماند و میماند و میماند

و ناگهان در خلوت

بغض میترکاند ....

باران این روزها دل پری آسمان است .....

عجب بارونیه... کاش میشد الان باهات رفت بیرون و قدم زد...

 

+ تاريخ دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 1:50 نويسنده مترسک |

 

قدمهایم را برمیدارم

میروم

از کنار تمام روزها رد میشوم

و تمام خاطرات

به تو که میرسم میایستم

توان حرکتم نیست

غم نبودنت چقدر بزرگ است

وحس بودنت چقدر شگفت انگیز!!!

میخواهم تاابد در همین نقطه بمانم

جایی که تو هستی و من و زندگی

کاش زمان همینجا متوقف بماند....

تحمل سنگینی غم نبودنت رو ندارم عزیزم....!!

 

 

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک میریزدزندگی به رنج کشیدنش می ارزد....

                                                                                     

 

  همانا تو خدای نــوح ،

 ابراهیم ، موسی ، عیسی و محمد هستی...

 و نیـــز خدای ما که هیچ کس نیستیم !

 پس به ما هم حق بده که بخواهیم

 هوای مارا بیشتر داشته باشی...!!!!!

 

 

+ تاريخ دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 1:45 نويسنده مترسک |
تعجب نکن اگر شعر تازه ای برای تو نمینویسم.....!!!

هیچ مدادی وقتی خیس میشود توان نوشتن ندارد...........

+ تاريخ شنبه 5 شهریور1390ساعت 16:17 نويسنده مترسک |

 

وقتي که جز وصال به دردم نمي خورد
قهوه نريز! فال به دردم نمي خورد

من سردم است و "چاره فقط دستهاي توست"
گولم نزن که شال به دردم نمي خورد

من تشنه ي توام، عطشم داغ و واقعي ست
تمثيل و قيل و قال به دردم نمي خورد

اين دکمه هاي باز صريحم نموده اند
من سيب و پرتقال به دردم نمي خورد

آخر کجاي سيب شبيه " سه نقطه " است
من " نقطه چين " کال به دردم نمي خورد

چشمک نزن! حواله نکن بوس ِ راه دور
توي قفس که بال به دردم نمي خورد

از خاطرات خوب گذشته نگو عزيز
تقويم پارسال به دردم نمي خورد

مردانه قول وصل به من داده اي ولي
من مرد ايده آل به دردم نمي خورد !!

يا خون من به گردن تو يا بگو بله..
در عشق احتمال به دردم نمي خورد

حالا بريز قهوه و آبي بپوش و بعد..

 

 

زندگی، سراسر پوشیده از افعال است...

ای همه خواست ها و اراده های جهان،

آینده ی بعیدم را

حال استمراری می طلبم

اکنون! یاری ام کنید...

 

 

 

دیدار تو  تنها شیرینی تلخی روزهایم بود

به حرمت عشق نمی آیی،

به تلخی  روزهایی که می نوشم هر روز،هر روز، جرعه ،جرعه

رحمی کن و بیا...!!

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 13:51 نويسنده مترسک |

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز خلقت تو را
دوست دارم

 

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را
دوست دارم

 

نه خطی ٬ نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهم تو را
دوست دارم

 

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

 

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم : تو را
دوست دارم 

 

جهان یک دهان شد هم آواز با ما :

تو را دوست دارم ٬ تو را
دوست دارم....

 

"مرحوم  قیصر امین پور"

 




کمک...!

آتش نشانی کمک!!!

اما

آتش نشانها

درنگ!!!

ترا به چکمه هایتان..

ترا به برق کلاهتان..

قلب مشتعلم را

با ملایمت

خاموش کنید..

خودم

برایتان

آب خواهم آورد....!!

خیلی دلتنگتم عزیزم.........

 

 

چشمانت را روی هم بگذار

هزار نقش زیبا پیش چشمت میسازم

برای دلدادگی

برای حظ خوش جاودانگی

برای مستی و دیوانگی

بگذار تا هستم برایت بنویسم

 از غزلها و ترانه ها

از پرواز پرستو ها

از آبی دریا

از سرخی شقایقها

بگذار دستانت آرام بگیرند در دستان مهربانی

در آغوش گرم یک مهر آسمانی

بگذار برویم پا به پا ،شاید تا نور راهمان ،زیاد دور نباشد...

 

 

 

 

دنیا به وسعت قفسی تنگ می شود

وقتی دلت برای کسی تنگ می شود

 

وقتی رسیده ای ته ِ بن بست زندگی

یا گیر کرده ای به دو تا دست زندگی

 

داری کشیده می شوی از سرنوشت ها

مثل دوباره رانده شدن از بهشت ها

 

جا می گذاری از همه ی عمر یک اثر

چیزی شبیه خاطره ، اما خلاصه تر

 

یک ردّ پای محو که یعنی تو بوده ای

که سعی کن ، دوباره ، از این خواب بد بپر

 

دارم از آخرین نفسم حرف می زنم

از انتهای کوچه ی تاریک یک نفر

 

رد می شود ، شبیه من از چشم های تو

در فکر پر کشیدن از این شهر کور و کر

 

من هیچ چیز از تو به جز " تو " نخواستم

دست مرا بگیر و از این زندگی ببر

 

از مرگ ، از سیاهی یک عمر انتظار

از سرنوشت تیره ی این شهر داغ دار

 

از این جهنم ِ ابدی زیر بالشم

هر شب که خواب های تو را درد می کشم

 

باران نمی زند به کویری که تشنه نیست

دست مرا بگیر ، کنارم فقط بایست

 

از چشم های من به جهانم نگاه کن

با یک مداد زندگی ات را سیاه کن

 

دور شکسته تر شدنت یک قفس بکش

حالا فقط به خاطر عشقت نفس بکش

 

شاید کمی به حس من ایمان بیاوری

به این کویر سوخته باران بیاوری

 

من عاشقم به عشق خیانت نمی کنم

دست مرا بگیر که عادت نمی کنم

 

عادت به دیدن ته ِ بن بست ها ، عزیز

به هیچ چیز این قفس تنگ ، هیچ چیز...

 

 

 

آن گاه که؛ دوازدهمین زنگ نیمه شب نواخته می شود؛

در انتظار پایان شادی هایت نباش

و بدان که هیچ دری بروی تو بسته نخواهد شد.

زیرا در این قصه ...

خداوند ؛ فرشته مهربان توست!!!!

+ تاريخ سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 1:34 نويسنده مترسک |